تبليغاتX
مترجمی 78
امروز 

دوشنبه یازدهم دی 1385

روياي زيبا

 

سلام به همه. به دوستان خوبم امیر و مهرزاد و رضا و همه و همه و همه ...

 

اندكي بيش از سه سال پيش با هم بوديم و خوش. ياد دارم آن گاه كه در گرما و سرما با هم به دانشكده مي‌رفتيم. چه قدر دوستش مي‌داشتيم. و حتمن به ياد داريد كه من چه قدر دوست مي‌داشتم كه در فوق ليساني پذيرفته شوم  و اندكي بعد شدم.

 

هيچ وقت از ياد نمي‌برم كه در گرماي شرجي مرداد رشت استاد نصيري را در حياط دانشكده دوره كرديم و به علاقه‌مان از قبول شدن در ارشد مي‌گفتيم و او با چنان قطعيتي به من مي‌گفت كه تو حتمن قبول مي‌شوي.

 

هيچ وقت از ياد نمي‌برم آن زمستان سرد و آن روز برفي را كه در سربالايي زعفرانيه براي ثبت نام  در فوق به دانشكده مي‌رفتم و چه قدر آن احساس را دوست مي‌داشتم. به گمانم روزگاري هم‌چون گذشته را قرار بود تجربه مي‌كردم.

 

اما آن‌چنان نبود كه مي‌پنداشتم. شماها نبوديد كه هم‌ديگر را دل‌داري دهيم و شب امتحان با هم جمع شويم و شبي خاطره‌ انگيز را رقم زنيم. همه چيز متفاوت از آن چيزي بود كه فكر مي‌كرم. و اكنون كه درسم به پايان رسيده و تنها پايان نامه از آن روياي دانشجويي باقي‌ست‌‍، بازهم در تك تك دقايق تحصيل و زندگيم شماها را كه با من در تجربه آن دوران شريك بوديد به خاطر مي‌آورم و با آن‌ها خوشم.  

 

 

نوشته شده توسط مترجمی 78 در 0:19 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه یکم مهر 1385

منصور خان و دانشگاه

 

در حکایات آورده‌اند که در سنه‌ی یک هزار و سیصد و هشتاد و دو هجری خورشیدی شخصی می‌زیسته که او را منصور می‌خواندند. در آن هنگام در آن دیار درس خواندن باب بوده و مردم و خانواده‌ها از برای آن خرج‌های زیادی می‌کرده‌اند و حرص‌های فروانی می‌خورده‌اند.

 

منصور خان نيز که علاقه‌مند علم و دانش بود در رشته‌ای مشغول به تحصیل بود که اکنون اثری از آن نیست. این رشته‌ی مجهول‌الهویه را در آن زمان "زبان انگلیسی" می‌نامیدند. بنا بر اقوال مورخین این زبان که در بریتانیا و چند کشور دیگر بدان تکلم می‌شود سیصد سال پس از پایان جنگ جهانی دوم و پیش از هژمونی چین قدرتمند، زبان بین‌المللی آن دوران به شمار می‌آمده است.

 

اندر احوالات منصور خان آمده است که در آن سال در فوق لیسانس آن رشته با هزار مصیبت قبول شد ولی بخت برگشته خبر نداشت که تازه آغاز مصیبت است و نه انجام آن! فلذا پس از یک سال بر آن مهم واقف شد. در نهایت در ترم آخر از آن انصراف داد و به خدمت اجباری که در آن دوران به مدت 21 ماه بر اولاد ذکور ایران دستور بود شتافت.

 

القصه، خواستم بگویم که عجله نکنید و مصلحت باریتعالی را در انجام امور لحاظ کنید. بسا چیزی که بدان علاقه‌ مندید وبه منفعت شما نیست و بالعکس. 

 

امید که جوانان را با این حکایت متنبه به اموری که در آن اصرار می‌ورزند کرده باشیم و آنان را به قضای خداوند عز و جل متوجه.  

 

                                                          

                                                                          طهران

سنه‌ی یک هزار و هشتصد و نود و چهار هجری خورشیدی

 

نوشته شده توسط مترجمی 78 در 13:11 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385

عکس یادگاری / غدیر نبی‌زاده

 

یکی از راه‌های به یاد ماندن خاطرات عکس است. عکس زیر هم نمونه‌ای از عکس‌هایی‌ست که همیشه مرا با خود به دنیای خاطرات می‌برد.

 

اين عكس در یکی از زنگ‌های تفریح کلاس روش تدریس استاد نصیری در حیاط دانش‌کده پشت صدا و سیما در مرداد 1381 گرفته شده است که در نوشته‌ی قبلی به حاشیه‌ای از این کلاس اشاره کردم. تقریبن تمام پسرهای کلاس در این عکس حضور دارند. ما معمولن در ته کلاس می‌نشستیم.  

  

             

 

 اسامی افراد حاضر در عکس از سمت راست: مهرزاد کهن‌روز، امیر زمانی‌فر، شهریار انصاری، غدیر نبی‌زاده، استاد نصیری، روح‌ا... ترکی، ...(4 نفر بعدی یک‌سال بالاتر از ما بودند و من اکنون نام آنان را به یاد ندارم.) دوربین متعلق به نفر سوم از سمت چپ بود.  

نوشته شده توسط مترجمی 78 در 10:42 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم مرداد 1385

بستنی _ فالوده‌ی بزرگ / غدیر نبی‌زاده

 

آخرین تابستان تحصیلی من در دوران لیسانس، تابستان ۱۳۸۱ بود. چون تصمیم گرفته بودم که برای فوق لیسانس بخوانم می‌خواستم بار درسی‌ام را برای ترم پاییزه کم کنم (همان‌طور که می‌دانید ازمون کارشناسی ارشد در اسفند ماه برگزار می‌شود) که به این دلیل ترم تابستانی برداشتم. اين اولين تابستان عمرم بود که قرار بود در آن درس بخوانم. شش واحد درس برداشتم که چهار واحد آن روش تدریس بود که در تابستان با استاد نصیری ارائه شده بود. آن قدر آن تابستان  به من خوش گذشت که حد ندارد. از طرفی راهم را برای رشته‌ی مورد علاقه‌ام در فوق لیسانس پیدا کرده بودم. نصیحت‌ها و راهنمایی‌های استاد نصیری خیلی به من دل‌گرمی می‌داد و حتا بخشی از گفت و گوهای من و استاد نصیری در بین بچه‌ها معروف شده بود. البته در این باره بعدن می‌نویسم. در این نوشته تنها به گوشه‌ای کوچک از حاشیه‌ی آن کلاس‌های تابستانی اشاره می‌کنم.

 

درس ما (روش تدریس) همان‌طور که گفتم چهار واحدی بود و در هفته به طور معمول می‌بایست چهار ساعت سر کلاس می‌نشستیم که به خاطر فشرده بودن ترم تابستانی به هشت ساعت تبدیل می‌شد. از طرفی هم این درس یکی از دروس سخت دوران لیسانس است که به نوعی همه از آن واهمه دارند به خصوص این که  مثلن استادتان خانم حساس‌خواه باشد.

 

بگذریم. من و یکی دو نفر دیگر این درس را برداشته بودیم ولی بقیه‌ی دوستان به این دلیل که می‌خواستند که هم با هم باشیم و هم پایه‌شان در این درس قوی شود با اجازه‌ی استاد نصیری در کلاس شرکت می‌کردند. ما 5 نفر بودیم. من، امیر (زمانی‌فر)، مهرزاد (کهن‌روز)، سیامک و شهریار (انصاری). تابستان هم داغ و شرجی بود مثل همه‌ی تابستان‌های رشت. ما دو روز در هفته کلاس می‌رفتیم، روزی 2 زنگ و به عبارتی مثلن چهار ساعت. اگر خوب دقت کنید می‌بینید که ما دو تا زنگ تفریح داشتیم  و قرار بر این گذاشته بودیم که در این زنگ‌های تفریح به بستنی فروشی سر سه راه فلسطین برویم و برای فرار از گرما بستنی یا فالوده‌ای بخوریم. در هر سری یک نفر حساب می‌کرد. همه‌ی ما بچه‌های دست و دلبازی بودیم و ولخرج مثل همه‌ی رشتی‌ها ولی در این میان یک نفر مستثنا می‌نمود و او سیامک بود. البته سیامک نام مستعارش بود. نام واقعی و نژادش را نمی‌نویسم تا وبلاگ ما را فیلتر نکنند.

 

به طور معمول می‌رفتیم و چیزی می‌خوردیم و تقریبن هوای جیب هم‌دیگر را هم داشتیم چون همه‌ی ما فقط دانشجوب بودیم و نه چیز دیگری! همه چیز به خیری و خوشی گذشت تا نوبت به سیامک رسید. چون بچه‌ها سابقه‌ی بدی از او سراغ داشتند قرار بود تلافی کنیم.

 

بالاخره روز موعود رسید و  نوبت به سیا. ما هم تصمیم داشتیم که گران‌ترین شکل بستنی را انتخاب کنیم. همین شد و همه‌مان بستنی _ فالوده‌ی بزرگ را که گران‌ترین خوراکی آن دکان بود انتخاب کردیم. سیامک جا خورده بود. اما چاره‌ای نداشت. خوردیم و حساب کرد. بعدش هم تند و تند رفتیم تا به کلاس استاد نصیری برسیم.

 

نمی‌دانم چه طور شد که این خاطره را گفتم. شاید حس ششم باشد که چهارمین سال‌گرد آن را به خاطرم می‌آورد، چون تقریبن در همین روزها بود. در هر صورت تمام خاطرات تلخ و شیرین آن دوران گرامی‌باد. 

نوشته شده توسط مترجمی 78 در 12:59 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385

سلامی دوباره / غدیر نبی‌زاده

 

سلام بر دوستان؛

 

نوشته‌‌ی دفعه‌ی گذشته که توسط خودم بود، با استقبال بی سابقه‌ای مواجه شد. و این امر مرا بر آن داشت تا باز هم بنویسم.

 

از جناب استاد نصیری که مثل همیشه به من لطف دارند تشکر می‌کنم. هم‌چنین از آقایان سفرکار و زمانی‌‌فر هم که مرا تشویق به این کار کردند ممنونم گرچه پا فراتر از آن نگذاشتند.

 

البته دو - سه روز پیش ایمیل استاد صیحانی و آقاجان‌زاده را پیدا کردم. این بار لینک را برای آن‌ها نیز خواهم فرستاد.

 

از تمام دوستان و استادانی در این وب‌گاه همکاری می‌کنند نهایت تشکر دارم. ضمنا اگر از برو بچه‌های مترجمی 78 و استادان ما در آن زمان ایمیلی دارید، این وبگاه را به وی معرفی کنید.

 

اگر خاطره, عکس و یا مطلبی دارید و دوست دارید که همه‌ی عزیزان اعم از دانشجویان (سابق) و اساتید از آن استفاده کنند به پست الکترونیک motarjemi78@gmail.com ارسال کنید تا با نام خودتان منتشر گردد.

 

منتظر هم‌کاری بیش‌تر شما هستم.

نوشته شده توسط مترجمی 78 در 13:11 | موضوع:
• لینک ثابت   •